نشانه های ظهور او
قرآن کريم و نشانه هاي ظهور حضرت مهدي
آنچه در قرآن کريم از طرف خداوند بزرگ به وسيله رسول اکرم صلي الله عليه و آله به ما رسيده واجب الاطاعه است و کوچکترين ترديدي درباره آن نبايد داشت، چرا که از منبع علم خداوندي سرچشمه گرفته است. از جمله بشارتهايي که در قرآن مجيد در ضمن آياتي داده شده مساءله قيام جهاني حضرت بقية الله ارواحنا له الفداء و سيطره عدل و داد در عالم بعد از پر شدن آن از ظلم و جور است که مرحوم علامه نوري در مقدمه کتاب شريف «کشف الاءستار» ادعاي تواتر، از فريقين (شيعه و سني) فرموده است و اين نتيجه به دست مي آيد که بايد ظلم و تباهي از سرتاسر جهان محو گردد و جهان از عدالت پر شود، نه اينکه به خيال خام بعضي از نويسندگان، عدالت در حکومت حضرت مهدي سلام اللّه عليه تغليبي باشد و همچنان افراد شرور، کم يا زياد، در اجتماع ديده شوند. خير، طبق نص صريح آيات قرآن و تفاسير رسيده از اهل بيت عصمت و طهارت سلام اللّه عليهم اجمعين پس از پر شدن عالم از ظلم و جور، قسط عدل بر آن حاکميت خواهد يافت و همان گونه که عرض شد در اين زمينه بزرگان مذهب نظير علامه نوري و ديگران نيز دعوي تواتر نموده اند. بنابراين، ديگر جايي براي عدالت تغليبي و طرفداران آن نمي ماند.
نشانه هاي پيدايش اين حکومت
سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق اولم يکف بربک انه علي کل شيء شهيد.
بزودي آيات و نشانه هايي از قدرت خود را در صحنه گيتي و در (کشور) وجودشان بدانها نشان خواهيم داد، تا بر آنها آشکار شود که حق است.
ممکن است نشانه هاي آفاقي همان صيحه آسماني باشد و منظور از آيات انفسي همان رعب و ترس باشد که در دلها جاي مي گيرد.
خواننده عزيز!تا اين ساعت چنين علائم و نشانه هايي که براي بشر تمام مجهولات را از بين ببرد و پرده از روي حقايق و ملکوت عالم بردارد به نحوي که حق آشکار و باطل نابود شود، در صحنه گيتي ديده نشده است و با توجه به اينکه خداوند خلف وعده نخواهد فرمود و حتما بايد اين کار بشود، غير از قيام آخرين نماينده و سفير اعظم او حضرت بقية الله روحي و ارواح العالمين له الفداء نشانه ديگري نخواهد بود.
و لنبونکم بشيء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين.
و هر آينه شما را به وسيله ترس و گرسنگي و نقص در مالها و جانها و ميوه ها مي آزماييم، و صبرکنندگان را بشارت ده.
محمد بن مسلم از امام صادق عليه السّلام روايت مي کند که پيش از قيام مهدي ما سلام اللّه عليه مردم به انواع بلاها مبتلا مي شوند و موفقيت با صابران است.
به طور خلاصه علائم و نشانه هاي قبل از ظهور در اين روايات عبارت است از:
1. وحشت و اضطرابي که در حال حاضر در ميان مردم بعضي از کشورهاي اسلامي ديده مي شود.
2. گرسنگي و قحطي که در بعضي کشورهاي جهان مشهود است و به طور متوسط روزانه چند صد هزارتن از گرسنگي مي ميرند (مانند بعضي از قسمتهاي افريقا و هندوستان).
3. فساد در تجارت و بازرگاني و کمبود درآمد بعضي از اقشار جامعه که به ويژه در ايران ما مشهود است.
4. تلفات جاني مانند تلفات در جنگ ايران و عراق و نقصان زراعت و ميوه جات ناشي از آفات و کمي برکت آنها.
اکنون به اصل روايت که از امام صادق عزيز ما - که سلام خداوند بر ايشان باد - نقل کرده اند، توجه فرماييد:
عن محمد بن مسلم عن ابي عبدالله جعفر بن محمد عليهما السلام اءنه قال ان قدام قيام القائم علامات بلوي من الله تعالي لعباده المؤ منين قلت و ما هي قال ذلک قول الله عزوجل «و لنبلونکم بشيء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين» قال لنبلونکم (يعني المؤ منين) بشيء من الخوف من ملوک بني فلان في آخر سلطانهم (والجوع) بغلاء اسعارهم (و نقص من الاموال) فساد التجارات و قلة الفضل فيها (والانفس) قال موت ذريع (والثمرات) قلة ريع ما يزرع و قلة برکة الثمار (و بشر الصابرين) عند ذلک بخروج القائم عليه السّلام ثم قال لي يا محمد هذا تاءويله ان الله عزوجل يقول «و ما يعلم تاءويله الا الله و الراسخون في العلم .
محمد بن مسلم از امام صادق عليه السّلام نقل کرده است که امام فرمودند: پيش از قيام قائم نشانه هايي است جهت آزمايش از جانب خداوند نسبت به بندگان مؤ منش. عرض کردم: آن نشانه ها چيست؟ فرمود: آن، گفتار خداوند عزوجل است که فرمود:«و لنبلونکم بشيء». فرمود: «لنبلونکم»يعني هر آينه بيازماييم شما مؤ منان را «بشيء من الخوف»به مقداري و چيزي از ترس از ملوک بني فلان (بني عباس) در پايان زمامداريشان و«الجوع»و گرسنگي به خاطر بالا بودن قيمتها «و نقص من الاموال» و کاستي از مالها (يعني) فساد تجارتها «والانفس»و جان ها (يعني) مرگ سريع «والثمرات» و محصولات (يعني) کم شدن کشاورزي و کمبود برکت محصولات «و بشرالصابرين» (يعني) بشارت ده صابران را در چنين وقت به خروج قائم عليه السّلام. سپس به من فرمود: اي محمد! اين است تاءويل قول خداوند عزوجل که مي فرمايد: «و ما يعلم تاءويله...» (يعني) نمي داند تاءويل قرآن را جز خداوند و پايداران در دانش.
ان الله قادر علي ان ينزل آية.
به درستي که خداوند (تبارک و تعالي) قادر است که نشانه اي فرو فرستد.
در تفسير اين آيه به چند نشانه از نشانه هاي ظهور حضرت ولي عصر عليه السّلام اشاره شده است:
1. خروج دابة الارض .
2. دجال
3. نزول عيسي بن مريم عليه السّلام
4. طلوع خورشيد از مغرب
و اينک اصل روايت:
في رواية ابي الجارود: عن ابي جعفر عليه السّلام في قوله «ان الله قادر علي ان ينزل آية» و سيريک في آخر الزمان آيات منها دابه الارض و الدجال و نزول عيسي بن مريم و طلوع الشمس من مغربها.
ابي الجارود مي گويد: امام باقر عليه السّلام در تفسير آيه «ان الله قادر الخ»فرمودند: زود است که در آخر الزمان آيات و نشانه هايي از قدرت خداوند مي بيني:
1. دابة الارض (که منظور تشريف فرمايي حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام در رجعت و يا حضرت بقية الله روحي له الفداء است).
2. دجال.
3. نزول حضرت عيسي بن مريم از آسمان.
4. طلوع خورشيد از مغرب.
قل هو القادر علي ان يبعث عليکم عذابا من فوقکم او من تحت ارجلکم او يلبسکم شيعا و يذيق بعضکم باءس بعض.
بگو او تواناست که بر شما عذابي از بالاي سر و زير پاهاي شما بر انگيزد يا اينکه شما را از گروههاي غير متحد قرار دهد و آسيب برخي را به برخي ديگر بچشاند.
در اين آيه به بعضي از علائم ظهور اشاره شده است:
1. خروج دجال.
2. صيحه آسماني.
3. خسف و فرورفتن در زمين «بيداء». گويا مقصود لشکر سفياني باشد.
4. اختلاف مردم در دين و طعن و شتم يکديگر کردن و کشتار بعضي به وسيله افراد ديگر در حالتي که همه آنها خودشان را مسلمان مي دانند.
تاريخچه
مسجد مقدس جمكران
ديدار خورشيد در نيمههاي شب
نامش حسن بود، يعني زيبا، شايسته، نيكو و دوستداشتني، انديشه و رفتار و كردارش نيز در زندگي بسان نامش زيبا، شايسته، دوستداشتني و خداپسندانه شد.
از روستايي به نام «جمكران» قامت برافراشت و در پرتو آراستگي كران تا كران وجود خورشيد به ارزشهاي انساني و اخلاقي و پيراستگي دل و جان از ضدّ ارزشها و گناهان، سرانجام در رواق تاريخ قرار گرفت.
روستاي زادگاه او «جمكران» آن روز، نه شهرت بسياري داشت و نه آوازه بلندي، روستايي ساكت و آرام در دشتي خشك و سوزان و با درختاني از انار سر بر دامنه رشته كوهي كم ارتفاع نهاده و به خواب عميقي فرو رفته بود.
جز برخي كه بدانجا رفت و آمد داشتند يا زادگاهشان آنجا بود، نه كسي «جمكران» را ميشناخت و نه از هزاران زن و مرد و پير و جوان و زائر و شيفته و دردمندي كه هر شب چهارشنبه و جمعه، سيلآسا بدانجا روانند و شايد در انديشه يار و در جستجوي اويند، خبر و اثري بود.
آن روز چه كسي ميدانست كه در چند قدمي همين روستاي خفته و آرام و بيسر و صدا، روزي رستاخيزي بر پا ميگردد و اين دشت آرام روزي پذيراي ميليونها انسان دلسوخته و دردمند ميگردد و يكي از دروازههاي بهشت پرطروات و زيباي خدا از همين جا، آري! همين جا و از همين سرزمين گشوده ميشود و اينجا به پايگاهي از دانش و آگاهي، اخلاص و ايمان، معنويّت و درستي، تبديل ميگردد.
چه كسي ميدانست كه سرانجام در اين دشت خشك و سوزان روزي بنايي پرشكوه و سرشار از معنويّت و عظمت كه چشم هر تماشاگر درست انديشي را خيره ميسازد و قلب هر صاحبدلي را غرق در اميد و نويد شادماني ميكند، بر پا ميگردد و هر هفته و ماه و سال ميليونها انسان از نقاط دور و نزديك بسوي اين پايگاه روحپرور و جانبخش، بار سفر ميبندند.
چه كسي ميدانست كه اين سرزمين مقدّس فرودگاه فرشتگان خداست و سرانجام كعبه آمال و قبله آرزوها ميشود. در اين جا، خدا با شكوه و عظمت ياد ميگردد و با او نيايش و راز و نياز خالصانه و عارفانه ميشود و چه بسا كه شيفتگان و شايستگان و دردمنداني دلسوخته و خداجو در همين سرزمين و همين مكان مقدّس و منوّر لياقت و شايستگي و سعادت آن را مييابند كه به ديدار كعبه مقصود و قبله موعود مفتخر گردند و همانگونه كه جناب «حسن بن مثله» نخستين كسي بود كه در اين مكان مقدّس و پر معنويّت به ديدار جان جانان مفتخر گشت و خورشيد جهان افروز، كه در نيمههاي شب در اين سرزمين طلوع كرده بود، به نظاره نشست، ديدگان جستجوگر و ناقابل ديگري اين سعادت را داشته باشند كه در پرتو ايمان اخلاص و عشق، به نظاره بنشينند.
آري! آن روز، كسي از امروز مسجد پرشكوه «جمكران» خبر نداشت و جناب «حسن بن مثله» كه فردي درستانديش، شايسته كردار و شيفته خاندان وحي و رسالت بود، ضمن نايل آمدن به ديدار محبوب دلها فرمان او را همراه با نشانههاي ترديدناپذير براي بنياد اين پايگاه مقدّس و انسانساز براي مردم آورد. و پس از آن هم به خواست خدا و لطف آن خورشيد جهانافروز، اينك شاهد اين شكوه و عظمت در آن دشت خشك و سوزان و ساكت و آرام آن روز هستيم.
محدّثان و مورّخان، جريان ديدار او را به نقل از خود آن مرد نيكانديش و شايستهكردار، اينگونه روايت كردهاند.
سالارت تو را فرا خوانده است
درست شب سهشنبه هفدهمين شب ماه پر بركت و پر معنويّت و انسانساز رمضان، به سال 393 هجري قمري بود من در روستاي زادگاه خويش، «جمكران» در خانه خود خفته بودم.
پاسي از نيمه شب گذشته بود كه ناگاه گروهي به سراي من آمدند، مرا از خواب بيدار كردند و گفتند: «حسن! بپاخيز و دعوت سالارت امام عصر عليهالسلام را پاسخ گوي! چراكه آن گرامي اينك شما را فرا ميخواند.»
لحظات وصف ناپذيري بود، به سرعت به پا خاستم، به خود آمدم و ناباورانه آماده ديدار شدم.
گفتم: «اجازه بدهيد تا جامهام را بر تن كنم و خدمت شرفياب گردم!» و كوشيدم كه جامهام را به سرعت در همان تاريكي اتاق بر تن كنم و بشتابم
كه گفتند: «حسن! آن جامه از آن تو نيست، جامه خويش را بپوش.» آن جامه را رها كردم و لباس خود را يافتم. زير جامهاي داشتم، آن را براي پوشيدن برگرفتم كه باز ندا از سوي آنان برخاست كه: «آن هم از آن تو نيست، زير جامه خود را در بَر كُن.» آن را به دور افكندم و لباس ديگري را پوشيدم.
به سرعت به سوي كليد رفتم تا در خانه را به روي آنها بگشايم، امّا باز ندا آمد كه: «حسن! بيا، نياز به كليد نيست، چرا كه در خانه گشوده است و ما در انتظار تو هستيم.»
شتابان به در خانه آمدم كه با چهرههايي وزين و پرشكوه روبرو شدم. آنان در كنار هم باوقار و ادب ايستاده و گويي در انتظار آمدن من بودند.
سلام و درودي گرم نثارشان كردم و آنان نيز با لطف و محبّت بسيار پاسخ مرا دادند و مرا تحسين كردند و با اشاره آنان حركت كرديم و تا نقطهاي كه اينك مسجد مقدّس «جمكران» است، مرا راهنمايي و همراهي نمودند.
خدايا! تو را سپاس
با رسيدن به آن جايگاه مقدّس، هنگامي كه به دقّت نگريستم در آنجا تختي بسيار زيبا ديدم كه فرشي جالب و تماشايي بر آن گسترده و پشتيهاي زيبايي بر آن نهادهاند. و جواني پرشكوه و پر صلابت كه حدود سي ساله مينمايد و بسان خورشيد، نورافشاني ميكند، بر آن بساط مجلّل تكيه زده و در برابرش سالخوردهاي وزين و بزرگوار نشسته و در حالي كه كتابي در دست دارد براي او ميخواند و در همان حال، بيش از شصت نفر با جامههاي سفيد و سبز، با شكوه و نظم خيرهكنندهاي بر گرد خورشيد وجود او، در آن سرزمين مبارك به نماز و نيايش ايستاده و دست نياز به بارگاه آن بينياز بردهاند.
آنان را نشناختم، امّا به گونهاي برايم روشن شد كه آن خورشيد جهانافروز كه در اوج كمال و جمال و در نهايت شكوه و عظمت بر آن تخت تكيه زده است، محبوب جانهاي پاك، امام عصر عليهالسلام است و آن سالخورده وزين و باعظمت كه در برابر او قرار دارد، حضرت «خضر» ميباشد.
نميدانم با چه حال و با چه زباني سپاس خداي را از اعماق وجودم به جاي آوردم و از ژرفاي دل سرودم كه: «خدايا! تو را به اين نعمت گران سپاس!».
پيام ما را برسان
سالخورده خوش سيما كه حضرت خضر عليهالسلام بود مرا دعوت به نشستن كرد و پس از اينكه ناباورانه به ديدار كعبه مقصود و قبله موعود مفتخر شدم، سالارم رو به من كرد و مرا به نام و نشان خواند و فرمود: «حسن! آمدي؟» گفتم: «آري سرورم!»
پس از لطف و كرامتي بسيار، فرمود: «اينك نزد كشاورز اين زمين «حسن بن مسلم» برو و اين پيام را از سوي ما به او برسان.»
پرسيدم: «كدام پيام سالارم؟»
فرمود: «بگو شما اكنون سالهاست كه اين زمين را كشت ميكني و ما آن را از بين ميبريم، شما آن را آباد ميكني و ما آثار غاصبانه را محو ميكنيم.
اينك سالي كه در پيش است باز همان تصميم را داري، امّا آگاه باش كه اوّلاً
بر اين كار مجاز نيستي و نبايد اقدام كني به علاوه بايد بهرهاي را كه تاكنون از اين زمين گرفتهاي برگرداني تا در اين مكان شريف مسجدي بر پا گردد، چرا كه اين زمين، پرشرافت و مقدّس است و خداوند آن را از ديگر زمينها امتياز بخشيده و تو آن را به زمينهاي خود افزودهاي و با خيرهسري آن را غصب نمودهاي.
تو به كيفر اين كارت، دو فرزند جوانت را از دست دادي امّا به خود نيامدي، و اگر به خود نيايي و همچنان گستاخي و خيرهسري كني، كيفري كه بدان نينديشيدهاي بر تو فرود خواهد آمد.»
پس از شنيدن سخنان دلنشين و جانبخش آن گرامي گفتم: «سرورم! به ديده منّت براي انجام خدمت با همه وجود آمادهام، امّا بايد همراه اين پيام جانبخش، نشاني باشد؛ كه مردم، پيام بدون نشان و دليل آشكار را از من نميپذيرند و گفتارم را باور نميدارند و سخنم را تصديق نميكنند.»
قُلتُ: «سيّدي! لابُدَّ لي في ذلك من علامتٍ فاِنَّ القوم لا يقبلونَ من لا علامتَ و لا حجّة عليه و لا يُصدّقون قولي.»
فرمود: «درست است! ما نشان صداقت و راستي تو و علامت درستي پيام را در همين جا قرار خواهيم داد. شما برو و پيام ما را برسان، در اين مورد مطمئن باش و با قوّت قلب كارت را انجام بده.»
قال: «اِنّا سنعلّم هناك فاذهب و بلّغ رسالتنا.»
فرمان بنياد مسجد شكوهمند جمكران
آن گرانمايه عصرها و نسلها، خطاب به من فرمود:
1 ـ نخست نزد «سيّد ابوالحسن بشتاب» به او بگو كه به همراه تو حركت كند و كشاورز اين زمين را بخواهد و منافع سالهاي گذشته آن را از او باز بستاند.
2 ـ پس از آنها به كمك مردم خيرخواه و علاقمند، بيدرنگ طرح مسجد پرشكوهي را در اين زمين بيافكند.
3 ـ از منافع املاكي كه در «رهق» در ناحيه «اردهال» ميباشد و از آنِ ماست، براي تكميل ساختمان اين مسجد استفاده كند. و به او بگو كه ما نصف ملك «رهق» را وقف اين مسجد نمودهايم. بنابراين، همه ساله بهره آن را به ساختمان اين مسجد برساند و در راه شكوه و عظمت آن، مصرف نمايد.
4 ـ به مردم بگو اين مكان مقدّس را گرامي دارند و عارفانه و با اخلاص بدانجا روي آورند و در اين مكان پرمعنويّت و شريف اينگونه به نيايش پروردگارشان برخيزند.
و قُل للنّاس: «لِيرغبوا الي هذا الموضع و يعزّروه و يُصلَّوا هنا اربع ركعات....»
آداب مسجد جمكران
آن گرامي، آداب نيايش و عبادت و راز و نياز با خدا در اين مكان مقدّس را بدين صورت بيان فرمود:
1 ـ كساني كه به اينجا مشرّف ميشوند نخست دو ركعت نماز تحيّت مسجد بخوانند و آن بدين صورت است كه: در هر ركعت پس از سوره مباركه حمد، هفت بار سوره اخلاص هفت بار، ذكر ركوع و سجود مقرّر شده است.
2 ـ پس از نماز تحيّت مسجد، دو ركعت نماز به نيّت نماز «صاحبالامر» عليهالسلام بخوانند كه آن هم بدينگونه مقرّر شده است:
پس از نيّت و شروع سوره فاتحه تا جمله «اياك نعبد و ايّاك نستعين» بخوانند و آنگاه اين جمله را يكصد بار با همه وجود و شور و اخلاص تلاوت و زمزمه كنند و بعد سوره را تمام كنند و ذكر ركوع و سجدهها را نيز هفت مرتبه بخوانند و ركعت دوّم را نيز همينگونه ادامه دهند.
پس از نماز، در برابر خدا سر تعظيم و تواضع فرود آورده و او را بزرگ بدارند و ستايش كنند و تسبيح حضرت فاطمه عليهاالسلامرا بياورند و آنگاه سر به سجده نهند و يكصد بار بر پيامبر و خاندانش كه سلام خدا بر آنها باد درود فرستند.
آنگاه فرمود: «حسن! هر كس دو ركعت نماز عارفانه و خالصانه و همراه با همه شرايط در اين مكان شريف به جاي آورد چنان است كه گويي در كعبه، كهنترين معبد توحيد و يكتاپرستي، اين نماز را خوانده است.»
«فمن صلّيها فكانّما صلّي في البيت العتيق.»
با گامهاي استوار به سوي رساندن پيام
من پيام آن حضرت را به دقّت و با همه وجودم به گوش سپردم و تا آخرين واژه همه را به جان خريدم. آنگاه پس از پايان پيام به خود گفتم كه گويي آن مكان مورد نظر اينجاست و اين مسجد همان مسجد شكوهبار و پر معنويّت امام عصر عليهالسلامخواهد شد و در همان حال در دل بدان جوان شكوهمند و گرانقدري كه بر تخت نشسته بود اشارت داشتم كه با شگفتي بسيار گويي راز دل و نيّت قلبي مرا خواند و با نوعي تصديق و تأييد اشاره فرمود كه: «درنگ نكن و براي رساندن پيام حركت كن!»
از تماشاي جمال دلآراي او سير نشده بودم، همچنان بسان تشنهاي در عشقش ميسوختم كه با اشاره او بازگشتم و راه خويش را براي انجام فرمان او در پيش گرفتم.
با گامهاي استوار ميآمدم كه دگرباره مرا فرا خواند و فرمود: «حسن! در گله گوسفند «جعفر كاشاني شبان» بزي است، ابلق و پر مو.» هفت علامت سياه و سفيد دارد اين نشانهها همانند سكّه درهم هستند كه سه علامت در يك طرف و چهار علامت در طرف ديگر آن حيوان است. شما بايد اين بز را به كمك مردم يا پول شخصي خريداري كنيد و آن شب آينده به اين مكان مقدّس بياوريد و ذبح نمايي و آنگاه گوشت آن را روز چهارشنبه برابر با هجدهم ماه رمضان در ميان بيماران تقسيم كني كه خداوند آنان را به وسيله اين گوشت شفا خواهد بخشيد.»
من در انتظار شما بودم
پس از دريافت اين نشانهها كه هر كدام ميتوانست به تنهايي بهترين سند صداقت من در راه پيامرساني مأموريّتم باشد براي رساندن پيام و اجراي دستور حركت كردم، كه براي سوّمين بار مرا فرا خواندند و آن خورشيد جهانافروز فرمود: «ما هفت يا هفتاد روز ديگر به اينجا خواهيم آمد.»
(كه اگر هفت روز محاسبه شود، شب بيست و سوّم ماه رمضان، شب مبارك قدر خواهد بود و اگر به هفتاد روز محاسبه شود شب بيست و نه ذيقعده خواهد بود كه شب بسيار گرانقدر است.)
آري! من به سوي خانه خويش آمدم و شب را همچنان در انديشه آنچه گذشت گذراندم و با دميدن طلوع بامداد نماز خويش را خواندم و مأموريّت خود را آغاز كردم.
نخست جريان را با يكي از دوستانم به نام «علي بن منذر» در ميان نهادم و با او به مكان مقدّسي كه ديشب بدانجا دعوت شده بودم آمديم و پس از بازديد از آنجا به برخي از نشانههايي كه امام عصر عليهالسلام شب گذشته فرموده بود برخورديم و آن عبارت بود از زنجير و ميخهايي كه در آنجا نصب شده بود.
آنگاه به همراه دوستم به سوي منزل سيّد گرانقدري كه امام عليهالسلام ديشب دستور داده بود و من او را نميشناختم شتافتيم.
هنگامي كه به در خانه سيّد ابوالحسن رسيديم، برخي فرزندان و كارگزارانش گويي در انتظار ما هستند و با ديدن ما گفتند: «آيا شما از جمكران هستيد؟» گفتيم: «آري!»
گفتند: «سيّد ابوالحسن از طلوع فجر تاكنون منتظر شماست و براي آمدنتان بيصبرانه لحظهشماري ميكند.» وارد خانه شديم و ضمن تقديم سلام و اظهار تواضع و فروتني با پاسخ گرم و احترام او روبرو شديم. او مرا در جايگاه خويش نشانيد و پيش از اينكه من سخن را شروع كنم گفت: «حسن! من شب گذشته خواب بودم كه در عالم رؤيا بزرگمرد شكوهباري را ديدم كه به من ميفرمايد: بامداد فردي به نام «حسن» از جمكران به خانه شما خواهد آمد. آنچه او به تو گفت باور كن و بر او اعتماد داشته باش، چرا كه سخن او پيام ما و نپذيرفتن آن در حقيقت نپذيرفتن پيام ماست.» در همان لحظه بيدار شدم و تاكنون در انتظار شما لحظهشماري ميكردم.
براي انجام كار
حسن جريان ديشب را به طور دقيق و مشروح با او در ميان نهاد و سيّد دستور داد اسبها را آماده نمودند و سوار بر مركبها حركت كردند.
در راه خويش و در نزديكي روستاي جمكران بود كه آنان به گلّه «جعفر
كاشاني» رسيدند و حسن بن مثله آن بزي را كه دستور يافته بود و يكي از نشانههاي صداقت و درستي پيام او بود در ميان گلّه يافت.
حسن آن را گرفت و رفت تا قيمت حيوان را بپردازد كه شبان گفت: «بخداي سوگند! اين بز در گلّه ما نبود تنها امروز آن را ديدم كه پشت سر گلّه حركت ميكند و هر چه كوشيدم نتوانستم آن را بگيرم، امّا اينك شگفتزده شدم كه اين حيوان به آساني به سوي شما آمد و شما آن را گرفتيد.
حقيقت اين است كه اين بز از آن من نيست و تا امروز هم آن را در ميان گلّه نديده بودم و اين خود براي من معمّاست!»
بدينگونه حيوان را به نقطهاي كه فرمان يافته بودند آوردند و ذبح كردند به گونهاي كه دستور داده شده بود به بيماران دادند و طرح مسجد جمكران را افكندند و با اموال و منافع و املاك منطقه اردهال، سقف آن را برافراشتند و آن ميخها و زنجيرها را كه به گونه خاصّي تعبيه شده بود جناب سيّد ابوالحسن به خانه خودش برد كه هر گاه بيماران با عقيده و اخلاص، خود را بدان نزديك ميساختند به خواست خدا و اذن او، شفا مييافتند و مورد لطف آفريدگار شفابخش قرار ميگرفتند.
پس از رحلت سيّد
پس از رحلت مرحوم سيّد ابوالحسن يكي از فرزندانش بيمار شد و براي شفاي خويش سر صندوقي رفت كه آن زنجيرها و ميخها در آن نگاهداري ميشد تا با ماليدن بدن خويش بدانها، از خداي خود شفا بجويد. امّا با شگفتي بسيار با صندوق خالي روبرو شد و زنجيرها و ميخها را نيافت. و اين نيز براي آنان معمّاي ديگري شد.
آري! بدين سان مسجد پرشكوه و پر معنويّت جمكران به فرمان جانجانان و قبله خوبان، دوازدهمين امام نور و به لطف خود آن گرانمايه عصرها و نسلها بنياد گرديد و به نقطه اميد اميدواران عارف و عاشق تبديل شد.